می دیدمش...
صورت پر رازش را
- که هزاران کلام خاموش داشت-
می دیدم...
از آن صورت رنگ پریده
که هجوم موهای مشکی و بی پناه
آشفته اش کرده بود
راز آسمان را
می خواندم:
که هر چه بال های آبی ات
بزرگتر یاشد
زودتر پر می کشی...
که هر چه عشق نگاهت
خالص تر باشد
زیباتر چشم می بندی...
پی نوشت : به یاد مهرنوش که با رفتن عجولانه اش , بی صدا , در خود شکستم! |