چهارشنبه 26 تیر 1387
یک قصه ی تازه...
هجوم لحظه های متروک...
صدایم دیگر نمیتواند
لبخند را
تفسیر کند!
تلفظ سکوت نگاه ها
دیگر کار حضور من نیست!
چاره ای نیست.
در محضر فراموشی
همگی بی پناهیم.
بی صدا...
بی صدا...
بی صدا...
پی نوشت : می دوم به دوردست ها.به آسمان دوردست.دور.../دور.../دور...
