لحظه های دوستانه
یادت هست؟
همان خنده ها...
اشک ها...
حسرت ها...
در دل من
دلیل,مهم نبود!
مهم حادثه بود...
- حادثه ی دوستی -
گفته بودی:
"ناخواسته بود
دوستی و با هم بودنمان"
سوالی دارم از تو
ای آشنا:
کاشتن گل دوستی ناخواسته بود
اما
مراقبت از این راز مقدس
کار دستان ما بود!
چشمان بی گناهت,
چگونه اشکی نریخت
وقتی بغض و التماس غنچه ی دوستیمان را دید,
که زیر رگبار تازیانه ها
کمر خم کرده بود...
چرا رهایم کردی
وقتی با دستان سردم
به خدا,
به سرنوشت,
التماس می کردم...
تا بارانی بیاید و غنچه ی ما
از تشنگی
تمیرد!
حتی نیامدی
به خاکسپاری دوستی...
به ختم آشنایی...
به تنهایی...
پی نوشت : یرای فائزه بدیعی که بی بهانه,روی همه ی خاطراتمان پا گذاشت!
