جمعه 27 مهر 1386

قطره ای از دل ابر بیرون آمد,آسمان بی شعله,نگاه آبی و سردش را,به جان خسته ی اولین قطره ی ابر ها دوخت...قطره راه زمین سخت را در پیش گرفت!جای پاهایش در آسمان,ماندگار شد!آسمان آهی کشید,بادی وزید,قطره لرزان شد...!آسمان اشکی چید,اشک همسفر قطره شد...!

قطره به زمین رسید,آسمان شعله ور شد...ابری گریست...ماه تکیده بر آسمان,بی فروغ شد...ستاره خاموش شد...باران,به دنبال قطره ی گمشده,راهی زمین شد...

_____________________________________

 

ابری آمد,نوری رفت!

 قطره ای آمد,نگاهی سوخت!

اشکی ریخته شد,حسرتی جان گرفت!

  قطره ناپدید شد...آسمان شعله ور شد...زمین لرزید...

 

یکشنبه 8 مهر 1386

باد می وزد...خاطراتم را,تمام گذشته ی دریایی ام را به او می سپارم تا در گوشه ای از زمان,محو شود.باید آنچه که بودم را فراموش کنم,فردایم را نیز..بگذار لحظه هایی که هنوز,در تاریخ زمان,جایی ندارند,تا ابد در انتظار اندیشه ای باشند که زمزمه اش,پرستش فرداست!!!

دیروز مرده است و من,امروز می دوم و ترانه می خوانم که شاید,در لغت نامه ی زندگی ام,فردا هم مرده باشد...!