دوشنبه 29 مرداد 1386

روزی خواهی دید که در آن,حتی خاری هم,زیرکانه در پیش پایت نمی خوابد تا بفهمی که چقدر ناتوانی!حتی بادی نمی وزد تا خاطراتت را به او بسپاری!آنوقت,تنها تویی...تنها تو با آن کوله پشتی مضحکت که هر روز,مشتی گله و شکایت در آن می ریختی و هیچ وقت نخواستی برگردی و آنها را از نو بنویسی.و تازه در آن لحظه می توانستی بفهمی که هیچ یک,آنقدر ارزش ندارند که بخواهند بارت را سنگین کنند!

روزی را خواهی دید که حتی,آن آدمک چوبی که حجم ناموزونش,رویاهایت را خط خطی می کرد,در کنارت نخواهد بود تا بتوانی ـ شاید برای لحظه ای کوتاه ـ احساس کنی که حتی در عمق چشمان سرد و بی جان او, یا بین دو دیوار به جامانده از آن شهر قدیمی و متروک,که همیشه از بلندی شبانه اش می ترسیدی,چیزی شبیه عشق وجود دارد!

پنجشنبه 25 مرداد 1386

من،فریاد خاک را،در میان امواج دریا شنیدم.صدایش را می شنیدم،که زلال بود-همچون گهواره ی آبی اش-

من،آواز خاک را می شنیدم که داستان از سرنوشت تلخش می گفت:از قدم هایی که چرکینش کردند،از خورشیدی که نور می بخشید،از برگ پاییزی که همسفرش شد و از نسیم سردی که ترکش کرد.

.

.

.

قدم ها به دنبال مقصدی که ناپیداست،می دوند...خورشید خاموش است...برگ های پاییزی،حیران و هراسان،بر دستان رهگذرانی می نشینند که از زمان،جا مانده اند...

سکوتم در پی اندوهی سرد،می شکند.

اما...دیگر خاکی نیست...هیچ صدایی...

چهارشنبه 24 مرداد 1386

قدم های بی پروایم,در سکوت نخلستان های پهناور,نخل ها را به سایه افکندن بر جای پایم,وادار می کرد!حضور موهوم مرا,تنها اشکی باور داشت که از چشمانم,تا عمق ریشه های خاکی,جاری بود.آنقدر هراسان بودم که بدون توجه به هدفم,به دور خود می چرخیدم.آنقدر چرخیدم که از آن نخل های عظیم,تنها خط تیره ای پیدا شد که بدون شک,تا ابد ادامه می یافت.کاش این نخل ها را کسی قطع می کرد.کاش کسی بود که می توانست این خیال را پایان دهد!