روزی خواهی دید که در آن,حتی خاری هم,زیرکانه در پیش پایت نمی خوابد تا بفهمی که چقدر ناتوانی!حتی بادی نمی وزد تا خاطراتت را به او بسپاری!آنوقت,تنها تویی...تنها تو با آن کوله پشتی مضحکت که هر روز,مشتی گله و شکایت در آن می ریختی و هیچ وقت نخواستی برگردی و آنها را از نو بنویسی.و تازه در آن لحظه می توانستی بفهمی که هیچ یک,آنقدر ارزش ندارند که بخواهند بارت را سنگین کنند!
روزی را خواهی دید که حتی,آن آدمک چوبی که حجم ناموزونش,رویاهایت را خط خطی می کرد,در کنارت نخواهد بود تا بتوانی ـ شاید برای لحظه ای کوتاه ـ احساس کنی که حتی در عمق چشمان سرد و بی جان او, یا بین دو دیوار به جامانده از آن شهر قدیمی و متروک,که همیشه از بلندی شبانه اش می ترسیدی,چیزی شبیه عشق وجود دارد!
