بازی مدادرنگی ها
با خطوط درهم عشق
رنگین کمان را
از آسمان گرفت.
هم بازی عشق
نمی دانست که همه رنگ ها
بر کاغذ عشق
سیاه می خوانند...
بازی مدادرنگی ها
با خطوط درهم عشق
رنگین کمان را
از آسمان گرفت.
هم بازی عشق
نمی دانست که همه رنگ ها
بر کاغذ عشق
سیاه می خوانند...
گوشه ی دنج اتاق تاریک
بوی غریب عشق
سرمای صدای تو
طعم تلخ تنهایی
و نشان مرگ
در ته مانده های "من"...
من
اینگونه زیستم...
می دیدمش...
صورت پر رازش را
- که هزاران کلام خاموش داشت-
می دیدم...
از آن صورت رنگ پریده
که هجوم موهای مشکی و بی پناه
آشفته اش کرده بود
راز آسمان را
می خواندم:
که هر چه بال های آبی ات
بزرگتر یاشد
زودتر پر می کشی...
که هر چه عشق نگاهت
خالص تر باشد
زیباتر چشم می بندی...
پی نوشت : به یاد مهرنوش که با رفتن عجولانه اش , بی صدا , در خود شکستم!
لحظه های دوستانه
یادت هست؟
همان خنده ها...
اشک ها...
حسرت ها...
در دل من
دلیل,مهم نبود!
مهم حادثه بود...
- حادثه ی دوستی -
گفته بودی:
"ناخواسته بود
دوستی و با هم بودنمان"
سوالی دارم از تو
ای آشنا:
کاشتن گل دوستی ناخواسته بود
اما
مراقبت از این راز مقدس
کار دستان ما بود!
چشمان بی گناهت,
چگونه اشکی نریخت
وقتی بغض و التماس غنچه ی دوستیمان را دید,
که زیر رگبار تازیانه ها
کمر خم کرده بود...
چرا رهایم کردی
وقتی با دستان سردم
به خدا,
به سرنوشت,
التماس می کردم...
تا بارانی بیاید و غنچه ی ما
از تشنگی
تمیرد!
حتی نیامدی
به خاکسپاری دوستی...
به ختم آشنایی...
به تنهایی...
پی نوشت : یرای فائزه بدیعی که بی بهانه,روی همه ی خاطراتمان پا گذاشت!
آفتاب گریست
و حروف زندانی در قفس چشم ها
فریاد برآوردند
که چرا دست زمین
هیچ دری
- رو به خدا -
باز نکرد...
در جدال میان چشم و اشک
برنده آن بود
که در ثانیه های عبوس
یوسه بر لبخند زد...
پی نوشت : این روزها،ثانیه های عبوس خاطراتم را می نویسند!
افق نگاه مترسک پیر
همیشه از غم بود
از بهاری که
تنها
زردی اش از آن اوست...
روزی
مرگ را
نقش خواهند زد:
سوداگری بی منطق آب و باران
و زمینی که سیراب تر از دریا
ثانیه شمار خاموشی ست...
هیچ وقت ندانستی
نباید در گوش قاصدک
فریاد کشید!
چرا که باد
از فریاد تو آغاز می شود!
- و آن باد بود
که از شانه های قاصدک
غبار راه را
می تکاند -
هرگز نخواستی بدانی
که غبار
گنجینه ی هستی قاصدک است...
قاصدک اما
بدون غبار
دیگر قاصدک نیست...
تقصیر تو بود
که دیروزها
از جان قاصدک
ربوده شد!
قاصدک اما
بدون دیروزهایش
دیگر قاصدک نیست!
سلام احمد جان
خوبی برادر ؟ یکشنبه قرار داشتیم. نیامدی سرقرار و مای بیقرار را به امان خدا رهاندی. آنقدر که یادم هست مبادی ادب بودی. این جور وقتها لااقل خبر میدادی. مرا که میشناسی، گفتم به خودت گلایه بیاورم. شنبه ساعت 8 شب که تلفنی خبرت را دادند، گفتم یاوه است این خبر. گفتند ساعت 7 شب در دفتر حمید هوشنگی قلبت گرفته و بعد از چند دقیقه، گرفتهای خوابیدهای. آرام و ساده و راحت؛ برای ابد.
حالا هم در بیمارستان قلبی. گفتم مگر میشود این لوطی عصر گردههای زخمی چاقوهای پنهان شبانه، خلف وعده کند. فردا قرار داریم. این یکی، از آن خوبها نیست که هزار وعدهشان یکی وفا نکند. گفتند قلبش ناسور بود و تاب نیاورد. گفتم این قلب بزرگتر از آن است که در این همه دستانداز آشنا و بیگانه از جا در رود. اما خب، قبول دارم که چینی قلبت نازک بود. زیاد ترک برداشته بود. آدم پوستکلفت دل نازکی هستی برادر. اینجور آدمها، لپ سرخی دارند، اما قلبشان سرختر است. مثل خودت. بعضیها قلبشان میسوزد و سکوت میکنند و خودشان را میخورند. تلفن را قطع کردم، فیالفور پریدم توی ماشین. آژانس گرفتم که وقت تلف نشود. هنوز ساعت به 9 نرسیده بود که رسیدم به بیمارستان قلب. گفتند همه رفتهاند به خانه تو. اما میزبان در بیمارستان جا مانده است. مزروعی بود. ارغندهپور، تاجرنیا، داودی، نعیمی پور، رضا خاتمی و هوشنگی و چند نفر دیگر هنوز مانده بودند و داشتند راه میافتادند. قبلا که تو را اینجا دیده بودم همان دو سال پیش بود. دیر خبر شده بودم از بستری شدنت و دیر آمدم به عیادت. خجالت کشیدم. برای عرض پوزش برایت نوشتم <ای قلبشان بشکند که از رنجش آن قلب نازک با خبر شدند و خبر نکردند حقیر را تا از> شرق <خبر برسد در یوم سهشنبه هفدهم آبان المزخرف سنه 1384 شمسی...> یادت هست چقدر زحمت کشیدی برای شرق و روزنامههای دیگری که از 76 با مرارت و مصیبت منتشر میشدند.
نشستیم در ماشین مزروعی. من و تاجرنیا و... نفر چهارم را هر چی زور میزنم یادم نمیآید. پیش خودم میگفتم اگر پیدا کنم کسی را که این خبر کذب که تو فردا سر قرار نمیآیی را پخش کرده است، خودم شخصا به جرم نشر اکاذیب، شناسنامهاش را لغو امتیاز میکنم..... ادامه