زنده باد مرگ
که تو را در چشمانم قاب می کند
و پیچک های بی قرار رویا را
-بی پروا-
پرواز می دهد.
که گوشه های دنج ذهن را تنها نگذاشت
که مبادا در برزخ پر ملال رنگ ها
یخ بزند!
زنده باد مرگ...
زنده باد مرگ
که تو را در چشمانم قاب می کند
و پیچک های بی قرار رویا را
-بی پروا-
پرواز می دهد.
که گوشه های دنج ذهن را تنها نگذاشت
که مبادا در برزخ پر ملال رنگ ها
یخ بزند!
زنده باد مرگ...
کوچه
دیگر رسم سادگی ندارد
و این خیابان
به عطر خون
عادت کرد
من نیز
تا ابد
سوگوار قاصدکان خواهم بود
که سرب و زخم بر تنشان می کوفتند!
پی نوشت :"ببار ای بارون ..ببار ... "
به یاد می آورم این روزها
دیاری را که در آن
سنگ های چروکیده
-گاهی-
به پایم
ایستاده می خواندند.
و هوای سبز سرد
در پریشانی ارواح دلتنگ
سکوت می خواند!
تو در وجود من
عشق می سرودی
تا آن عنکبوت ساده لوح
بدون لبخند من
تنها نماند!
اما من
تو را به یاد دستان یاغی کودکی می انداختم
که نت باران را
به صلابه کشید/.
پی نوشت ۱ : عنکبوت ها رو دوست نداشتم.
پی نوشت ۲: دلم برای خرمگس ها می سوزد! گاهی نیز برای خودمان...
پی نوشت ۳: فکر کنم این شعر تکراریه.اما خب تکرار هم همیشه بد نیست.هست؟
اگر مدادرنگی های دلخراش تو نبود
برگ برگ لحظه ها
به قامت خشکیده ی من
نمی خندیدند
و آسمان درگیر زمین نمی شد
که ایستاده بمانم!
نقاش ماهری نیستی!
این یعنی مرگ تو
برای آنها که پروانه شان بودی/.
پی نوشت : چرک نویس های پراکنده و بدخط محاصره ام کردند.فکر منظم کردنشون حوصله ام رو سر می بره!
پی نوشت ۲ : بعضی وقتا بارون حرص منو در میاره
۱۷ سال پیش ; سی و یک شهریور 1372 ; ساعت یک بامداد ; بیمارستان آسیا : زندگی! به چشمانم خوش آمدی!
امروز ; سی و یک شهریور 1388 ; ساعت یک بامداد ; زیر نور خفته ی اتاق : 17 سالگی! به دنیای ناب و دنج من خوش آمدی!
16 سالگی بزرگ! دلم برای تو و حوادث نابت تنگ می شود
به آسمان سرسخت قسم
شکوه چشمان بی قرارت
هوای سبز شهرمان را
فتح خواهد کرد/.
من شعر هایم را
با آینه می سرایم.
من تو را در آینه ها سرودم!
از آشفتگی من نترس;
من به آینه ها
شک دارم/.
از آسمان صدای پروانگی ها می آید و آینه ها سجده می کنند!
زیر سایه ای از ستاره های به خاک افتاده
لبخند را از لغات خدا
گدایی می کنم!
این ذهن شکسته را به یاد آر...
التماس دعـــــــــــــا
چه خوب که هیچ نسبتی با پینوکیو ندارم!
چون بدون هیچ نگرانی ای می تونم بگم شاد شادم...
پ.ن 1: منی که با هر ستاره خاموش می شوم و با هر فرار آفتاب ، دلم می شکند؛به اندازه ی تمام شاپرک ها،برایت دعا می کنم!
پ.ن 2:کاش می شد از بعضی خاطره ها شکایت کرد و آنها را به انفرادی فرستاد...
پ.ن 3: 32 تا حرف کمه برای اینهمه سردرگمی!
پ.ن 4: این قالب جدید رو نمیدونم نگه دارم یا نه.اگه بهترش رو پیدا کردم عوض میشه.از قبلی خسته شده بودم بعد از دو سال/.
من از سرزنش ها بیزارم
وقتی که آسمانم را
تشییع می کنند.
یک جرعه آرامش
- لطفاً -
پی نوشت 1 : شعر را به صلابه کشید/آنکه از نعره خاک,خبر نداشت...
پی نوشت 2 : چقدر این تبلیغات بالای صفحه مسخره ست.راهی برای حذفش نیست؟