سردرگم مانده ام
میان این خیابان های زخمی
و مسیرهایی که
هیچکدام مرا به مقصد نمی رسانند.
بین این ثانیه ها
حرفی
کلامی
یخ می زند
وقتی با عینک باران زده
در این کافه ی بی رویا
به تلخی آسمان فکر می کنم
و روزهایی که قرار است
هیچگاه اتفاق نیفتند.
پی نوشت 1 : من/باروون/ونک/آدمهایی که رفته اند...
پی نوشت 2:
دنیای ما اندازه ی هم نیست
من خیلی وقتا ساکتم,سردم
وقتی که میرم تو خودم شاید
پاییـــــــز سال بعد بــــرگردم


1 